تمام پرتره هایم را از قاب بیرون می کشم و پاره می کنم
اما صورتم پاره نمی شود
پلک هایم پاره نمی شوند
دست هایم پاره نمی شوند
روی زمین می افتم
در تنم مچاله می شوم
و دلم می خواهد دیوارها را بجوم
باید بایستم
باید سر وقت قرص های بی مصرف بروم
یک..دو..سه..چهار.
این ها برای یک مرگ حتمی کافی نیستند
دوباره روی زمین می افتم
دوباره مچاله می شوم و این بار نشسته و در آشپزخانه
دلم می خواهد تمام ظرف ها را بشکنم
دست هایم می لرزد
مثل عارفی که آونگ وار در نوسان قبض و بسط گرفتار شده باشد
می خندم ...می گریم ... می خندم ... می گریم...
اما بسط من از قبض است
و قبض من از قبضه ی روحم با آن دست های آشنا
دوباره تخدیر می شوم
چیزی مثل حس نشئگی در تمام تنم می چرخد
و هنگامی که فکر می کنم زمین از چرخش ایستاده
صدای چرخ دنده هایش لک و لک کنان
خون را در رگ هایم پمپ می کند
می چرخد می چرخد می چرخد
و من به خواب می روم
چون لاشه ای که کرکس نری آن را
از آشیانه اش بیرون انداخته باشد!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 14:0  توسط رها
|
شمع ها را خاموش می کنم
با آرزویی که هر سال تکرار می شود
مثل دختر بچه ای که گردنبند مروایدی اش را در باغچه می کارد
و در انتظار درختی است که خوشه های مروارید می دهد
همه می خندند
و من دوباره زنی می شوم
که در اولین روزهای بلوغش رسوب کرده است
زنی که پشت به کتابخانه ی یأس آلودش می نشیند
و با فرمول ساده ی یکی از رو یکی از زیر
رؤیاهای شکافتنی می بافد
مهمان ها بی دلیل می خندند
مادرم حس مبهمی دارد
و من به شمع های نیم سوخته ای نگاه می کنم
که رسالت ابلهانه شان را انجام داده اند
مادرم شاید...
تنهایی ام را زیر پستان می گیرم
و تجربه ی مادر شدنم را
مثل گناهی شرم آور که از نیاکانم سر زده باشد
از یاد می برم
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 20:59  توسط رها
|
بوی خون تازه ،
حس مبهم چکیدن قطره هایش ،
و شهوت دردناک بیرون جهیدن یکباره ی لخته های سیاه رنگ ؛
عادتی که هیچ وقت عادت نمی شود.
مرد و مُسکن ؛
تنها چیز هایی هستند که می خواهم
مسکن را می خورم
و با پنجه ها ی مشت کرده
در تنهایی ام فرو می روم
+ نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت 20:11  توسط رها
|
پلک های متورم و قرمزم را در آینه می بینم
و با خودم فکر می کنم
"هنوز وقتش نرسیده، هنوز برای انهدام زود است"
حس دردناکی است
وقتی که در خودم مچاله می شوم
و به خیانت مردی فکر می کنم که چند ساعت پیش در رختخواب من بود
و با هر تشنج اندامم زوزه ای شهوتناک می کشید
حق با تو بود؛
همه ی مردها سبیل دارند
همه ی مردها ریش دارند
و همیشه صورتکی پنهان برای خیانت
هر چه بیشتر مرد می شوی
بیشتر شبیه مادرانم می شوم
اما هنوز وقتش نرسیده ، هنوز برای انهدام زود است
تا وقتی که مردانگی ات
با زدن کشیده ای بر صورتم ، تکمیل شود
صبر می کنم
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 20:55  توسط رها
|
این خراش ها که بر پوستم می بینی
از قاب عکسی که شکستم نیست
از ظرف هایی که شکستم نیست
این ها خراش هایی هستند
برای حس شهوتناک درد؛
دردی که مرهم درد دیگری می شود؛
دردی برای هیچ.
من در میان شیشه و خون
در حال طراحی یک مرگ موجه،
گریه می کنم، می خندم و گاه با صدای بلند حرف می زنم
اما تو از راه می رسی با شیر و تخم مرغ
و یک نان گرم و تازه در دست دیگرت
مانند دلقکی
که در صحنه ی جنایت
شکلک درآورد
آنقدر مضحک است که باورم می شود هیچ اتفاقی نیفتاده
و تو دیروز ، ریش و ادکلن زده
به خانه ی آن زن جوان نرفته ای
و من در خواب دیده ام که تو در فکر یک شروع دوباره ای
صبحانه حاضر است
و چه صبح دل انگیزی!
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 19:11  توسط رها
|
مردی که به من تجاوز کرد غریبه نبود
تو هم غریبه نیستی که تک تک عصب های مرا بدون بی حسی می کشی
پرده ها را می کشم
کلید را دو بار در قفل در می چرخانم
توی اتاق ها راه میروم روی تخت مچاله می شوم زیر سقف می ترسم
آینه ها همه جا هستند ؛
دلیل کافی برای مرگ دارم / داشتم
دیگرهمه چیز تمام شده
چه چیز ؟ - هیچ چیز
روی برگه ای می نویسم : کسی که مرا کشت غریبه نبود
+ نوشته شده در شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 19:23  توسط رها
|
در خواب دیدم مردی
پدرم را زمین زد
من جیغ کشیدم
او خندید
پدرم ماشین نداشت
پدرم قدرت نداشت
پدرم هیچ نگفت
حتی فحش نداد
پاهایم لرزید
...
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 22:5  توسط رها
|
روزهای جمعه ،
بیشتر می فهمم
که تا چقـــــــــــــــــــــدر
تنهایم !
+ نوشته شده در جمعه یکم بهمن 1389ساعت 15:37  توسط رها
|
چمدان بسته ،
پشت در ،
همیشه من را به یاد مادرم می اندازد
خواب های کودکی ام
- بی آنکه بدانم -
تعبیر می شدند :
کسی مادرم را می دزدید !
***
تو مادرم نیستی
چمدان هم نداری
اما هنوز از تعبیر خواب هایم می ترسم ...
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 22:58  توسط رها
|
زنی که در خون خود نشسته ، منم ؛
زنی که درد دارد
اما مرد ندارد !
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 9:33  توسط رها
|
ضامن زبانت را کشیدی ؛
و من تکه تکه شدم ...
کاش آن لحظه ی اعتماد که می خندیدی
زبانت پیدا بود !
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 13:36  توسط رها
|
مردی که در خواب دیدم
باز هم تو بودی؛
در خانه ای بزرگ و تو در تو
اما اینبار،
سبیل داشتی و اقتدار
چقدر شبیه پدرم بودی
دستمالی دور سرت پیچیدی
تا شاید کسی شوی که نمی شناسم
همه چیز در خوابم وارونه بود
حتی دختری که من را بوسید
و حتی تو،
که من را به اتاق خوابت بردی
و در را به روی او بستی
...
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 11:34  توسط رها
|
تمام روز خیره می مانم
در انزوای خودم مچاله می شوم
و دنباله ی نگاهم از اشیاء عبور می کند
کنار پنجره این یأس کشنده تر است
چرا نباید خواب پرتگاه می دیدم!؟
و خواب خنده ی پیروزمندانه ی دخترکی نابالغ
و خواب آن زن دیوانه با گیس های بلند
تمام روز به دنبال یک نشانه می گردم
لباس خواب چروک خورده ام را
درون آینه می بینم
صدای خنده
صدای جیغ های تشنج آور آن زن
...
تو از کناره ی پرتگاه باز می گشتی
و خرده رؤیاهایم در تنم فرو می رفت
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 12:33  توسط رها
|
یک روز،
که اصلاً دور نیست
با تمام ماتیک های اکلیلی ام،
از بازی تو بیرون می روم ؛
ملکه
در صفحه ی شطرنج
مهره ی زائدی است!
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 9:47  توسط رها
|
این روزها
روی دست خودم مانده ام
...
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 14:50  توسط رها
|
تو تکه تکه می شوی
و من
زیر آن تکه ای که هیچ کس نمی بیند
پنهان می شوم
با رویای لباس سفید و
آیینه ای که زنجیر می شود.
اسم من در فهرست کارهای روزانه ی تو...
حس خوبی نیست!
کسی تکه های تو را از من می گیرد
در خواب دیده ام کسی
گوشت تن من را به دندان می گیرد
و تو هنوز مجسمه سازی مرددی
که خیال نداری
از تجسم جسم من پرده برداری
...
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 7:42  توسط رها
|
زنی که تکرار می شود در زیادی بودن
زنی که استحاله می شود مدام در نبودن
زنی که آینه می شود و یأس می بیند
به باغ می رود تا تمشک...
قاعده می شود و خون می چیند
بلوغ او مثل بلوغ یک گیاه روشن نیست
بلوغ او مثل بلوغ یک پرنده آسان نیست
زنی که کودکیش را ز خاطرش برده
زنی که حنجره اش را درون خود مرده
صدا، صدا، صدا...
صدای مرده ی پوسیده
صدای خواهش یک زن
...
زنی که پستان هایش
در انزوای لباسی کدر
برای دیدن رویای یک وزش خوابند
-چو مرده ای که دلش آفتاب می خواهد-
کجاست دست تنفس که بازشان یابد؟
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 13:7  توسط رها
|
هراس ، هستی من را
به سمت یأس رخوت زا
به سوی هیچ کدر
پرتاب می کند
و من در این مسیر جهش دار دایره وار
سراپا نبضم
جهنده ، مضطرب ، کبود از تکرار ضربه های زننده
و شهوتی مبهم ، شبیه میل به مرگ
همان قدر شبیه میل به جاودانه شدن
درون توده ی مویرگ های منقلبم
سوت می کشد
بلند می خندد
کشیده ، ممتد ، دلهره آور
هراس ِهستی من را ...
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم خرداد 1389ساعت 15:6  توسط رها
|
تنهایی ام را می لیسم
و با خود فکر می کنم
چه می شد اگر ،
روزهایی بود برای نبودن !
+ نوشته شده در جمعه هفتم خرداد 1389ساعت 19:4  توسط رها
|
...
بوي ترنج
به گوش ميرسد
و پرده اي كه باد
صداي گريه ي كودك
تو در كنار مني
نيستي
اما بوي ترنج
مي شنوي؟
دقيقه هاي دِق دِق دِق دِق كرده
زن غريبه ي قاتل
تو نيستي دقيقا
هنوز بوي ترنج
...
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 0:18  توسط رها
|